در عجبم از سیب خوردنمان که از آن فقط
” چوبش ”
باقی می ماند.
مگر این همه چــــــوب که خوردیم
از یک سیــــب ….. شروع نشد !؟

دور از این هیاهو
دلم کویر می خواهد و
تنهایی و سکوت و
آغوش ِ سرد ِ شبیکه آتشم را فرونشاند.
نه دیوار،
نه در،
نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،
نه پایی که در نوردد مرزهایم،
نه قلبی که بشکند سکوتم،
نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،
نه روحی که آویزانم شود.
من باشم و
تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند
و آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست !
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

راهت را بگیر و برو....
نه کوه توان ریزش دارد
نه ریزعلی پیراهن اضافه
هیچ چیز مثل سابق نیست....

شما دیگه چرا؟؟؟؟
نمیتوان به جایی گریخت،
حقیقت
زیر چتر عادت
پنهان است؛
حال که
نه فرار
دردی را دوا میکند
و نه قرار،
باید
بر مدار صبر
سماعی مردانه کرد
"ناهید عباسی"


بیا امشب که بس تاریک وتنهایم.
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند.
و می ترسم که چشم از خواب بردارند.
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را.
و نیلوفر که سر بر مکشد از آب؛
پرستوها که با پرواز و با آواز،
و ماهیها که با آن رقص غوغایی؛
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده است و من تنها و تاریکم.
و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند،
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی.
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!

...مرا چه می شود ، چه می شود که گیج می رود سرم ؟
چنان که آب های تیره
نیمه شب
جزیرة بلور ماه را بغل کنند
بغل کنند و سوی یکدگر رها کنند و باز هم بغل کنند ،
گرفته بودَ مَت که پس نیفتی، از پسِ گرفتنم
تو داد می زدی : سرم چه گیج می رود!
کجاست حلقه های مهر، دور گردنم ، تنم؟
چه اشتیاق عاشقانه ای تو داشتی
کنار چشم های ارغوان گرفته ای
چو انعکاس ترس سیب سرخ در نگاه دزد باغبان گرفته ای
سماع واژه های ما ، اگر تمام شد ، نترس
بیا بخواب در کنار من ، شبیه خواب فرش
و یا بلند شو ، بچرخ
بچرخ تا سرود ما رسد به بام عرش !
به برگریز برزخ خزان روزگار من ،
چنان بهشت من ، بهار من !
یگانه مظهر محبّت دیار من !
یگانه یار من !
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی ؟!
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
آب تا لب هایم بالا آمده...
آب بالا آمده ....
من اما نمی میرم...
من ماهی می شوم

تبلیغات 